صفحهٔ سفیدِ جلوم... انگار تو این گرمایِ خَفِن داره هَذَر میزنه. مرداده دیگه. هوا اونقدر سنگینه که نفس کشیدنم عرق ریزونه! کولر قدیمی هم فقط بادِ گرم میزنه، هیِ سر و صدا میکنه، انگار داره شکایت میکنه. پنجره رو باز کردم، ولی هوای بیرونم مثل کورهست. سکوتِ عجیبی تو کوچهپسکوچهها حاکمه، انگار همهٔ شهر تو یه چُرتِ مردادی فرورفته.
سیودو سالگی رو رد کردم. کیکش رو خوردیم، شمعاشو فوت کردیم. ولی حرارتش... این گرمایِ سیودو یه جوری تو پوستواستخونم فرو رفته. نه اشک میاد، نه خنده. فقط یه مزهٔ گسِ خشک میمونه تهدلم. مزهٔ «بعدش». بعدِ همون روزایِ آتیشودود و سکوتهایِ لرزون. حالا «بعدش» شده یه کویرِ نمکی؛ شهری رو که دوباره ساختن، ولی تو بعضی دیوارها هنوز جایِ ترکِ بمبها رو میشه دید، لایِ گچِ تازه.
و من، تو همین «بعدش»ها که انگار تو گرماش دارم میپزم، مینویسم.
نوشتن این روزا برام شده مثلِ کندنِ یه دونهجوشِ قدیمی. درد نداره، ولی سوزشِ بیجا داره. مینویسم و عرق میریزم رو صفحه. انگشتام میچسبن به کیبورد. میسوزن. نه سوزشِ تند، نه سوزشِ زقزقکننده... یه سوزشِ گُنگِ توخالی، مث خستگیِ پاها بعدِ ایستادنِ تو صف. نوشتن، یعنی بری تو همون جایِ جوشِ کهنه. یعنی خردهریزایِ سوختهٔ خاطره رو، ترسایِ خشکشده رو، تیکههایِ پوسیدهٔ یه امیدِ مردادِ مرده رو بگردی بیرون. بعضی وقتا کیبورد انقدر داغه که فکر میکنم داره تو آسفالتِ ذهنم فرو میره.
اما نوشتن یه طعم هم داره، عجب طعمی! مث اولین جرعهٔ آبِ خنکِ بعدِ ظهرِ مرداد که قورتش میدی و میبینی تا تهدلت خنک میشه. یا مث گاز زدن به یه قاچِ هندونهٔ شیرینِ یخزده؛ هم خنکیه، هم شیرین. نوشتن تو این سیودوسالگیِ «بعدش»، همینه: خنکیِ رهایی و خشکیِ یادآوری. رهایی از یه فریاد که کلی تو گلوم خشک شده بود.
گرمایِ ظهر داره تموم میشه. کولر هنوز سر و صدا میکنه. انگار شهر داره تو خوابِ گرمش نفس میزنه. منم دارم مینویسم تا نفسهام رو پیدا کنم. مینویسم تا سایهها رو اندازه بگیرم، شاید کمی از سوزشِ نگاهشون کم کنم. مینویسم چون تو برابرِ این «بعدش»ی که تمومنشدنیه، سلاحم همینه: همین حرفایِ سیاه رو صفحهٔ سفید (یا آبیِ صفحه نمایش). هم میسوزونه، هم خنکم میکنه.
سیودو سالگی، سنِ فهمیدنِ سایههایِ سوزونِ بعضی خاطراته. سنِ چشیدنِ اون طعمِ دوگانهٔ نوشتن؛ نوشتن که هم خشکم میکنه، هم خنکم. نوشتن که همون صدایِ پاهایِ خودمِ تو کوچههایِ خالیِ "بعدش"ه.
و آفتابِ مرداد ادامه داره. داره خاطرات رو خشک میکنه. شاید نوشتههایِ منو هم خشک کنه. شاید یه روزی این کلماتِ خشک، فقط یه خطِ کمرنگ باشن رو شنهایِ زمان. اما تا اون روز...
دارم مینویسم.
پ.ن: فکر میکنم این صفحهٔ سفید، تنها جایِ خنکِ شهرِ منه. سایهها فقط وقتی میتونن بیاین تو که من بخوام. بازیِ خطرناکیه. ولی تو این گرمایِ مرداد، یه جورایی ناجیه!
۲۶ مرداد ۱۴۰۴ پوریا - زهی