جهنم در جهنم است که اگه تو نباشی
ولی تو همیشه هستی اگه بخوایم.
صداهای مختلف، فازهای مختلف میاد و میره، نه فقط میاد و هیچوقت نمیره.
امیدت رو از دست نده.
برای آزادی بنویس و بخون. با صدای بلند بخونش.
جهنم در جهنم است که اگه تو نباشی
ولی تو همیشه هستی اگه بخوایم.
صداهای مختلف، فازهای مختلف میاد و میره، نه فقط میاد و هیچوقت نمیره.
امیدت رو از دست نده.
برای آزادی بنویس و بخون. با صدای بلند بخونش.
دوباره پا بگیر
دوباره زنده شو
دوباره نفس بکش
از نفس افتاده نیستیم
هستیم برای بودن و زیستن
...جنگ است اسماعیل، جنگ است،
و اسماعیلها بهراستی ذبح میشوند
و ستارهای در آسمان زمین ما نیست که نیفتاده باشد.
چه جوانانی! اسماعیل، میبینی؟ چه جوانانی!
بسیاریشان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشردهاند...
و موهای صورت پسرها هنوز درنیامده. و دخترها را میبینی؟
چه پاهای لطیفی دارند!
جنگ است، اینجا هم جنگ است
اسماعیل!
گریه نکن! فریاد نکن! دهنش را ببندید، قوانین را به هم زده است!
گریه نکن اسماعیل، جنگ است!
و بعضی از جسدها را بینام و نشان دفن میکنند
و بعضیها را با نام و نشان
و موش و موریانه چه میدانند که مردگان شناسنامهی تاریخی دارند یا نه
آفتاب بر گورستان و گلستان یکسان میتابد
و باران خادم و خائن نمیشناسد
رضا براهنی
نزار قبانى
ابد و یک روز بی تلگرام
نیما یوشیج
حسین پناهی
و اتصال فیلتر شکن کماکان میسر نمی باشد
- ماریان رایت ادلمن
رنگ خدا
حتی اینکه خسته شدیم هم از قبل 9 دی هم از بعد 9 دی
Westworld
خـودم و جـدّم و جــدّ پـــدرم سوختـــه است
خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم
خواستـــم از همــه ی مرحلـه ها پرت شوم
وسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم
کامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردیم
کسی از گوشی مشغول، به من می خندید
آخـــر مرحله شد، غــــول به من می خندید!
دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم
وسط تلویزیــــون باختــم و جان دادم!
یک نفر، از وسط کوچـه صدا کرد مرا
بازی مسخره ای بود... رها کرد مرا!
با خودم، با همه، با ترس تــو مخلوط شدم
شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!
خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازه
ترس گـــل دادن تــــو در وسط ِ دروازه
آنچه می رفت و نمی رفت فرو... من بودم!
حافـــظ ِ این همه اسرار ِ مگـــو، من بــودم
«آفریـــن بر نظر ِ لطف ِ خطا پوشش» بود
یک نفر، آن طرف ِ گوشی ِ خاموشش بود
از تحمّـــل کـــه گذشتم به تحمّل خوردم
دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!
حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند
باختـــم! آخــــر بـــازی، همگی دست زدند
از تــــو آغـــاز شدم تا که به پایان برسم
رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم
سید مهدی موسوی
این یکی از شیوه هایی بود که سازمان اطلاعاتی و امنیتی شوروی (کا.گ.ب) برای از بین بردن روشنفکران، نویسندگان و آزادیخواهان آن کشور اختراع کرد.
در این شیوه هیچ نیازی به احضار و دستگیری و بازجویی و شکنجه و زندان و کشتن روشنفکران و اهل قلم نبود
بلکه به شکلی غیر مستقیم و نامرئی، در زندگی آنها رخنه می کردند و برایشان گرفتاری ها و مشکلات و سختی ها و بن بست ها و یاس ها و نا امیدی ها و بدبختی های شدید و پی در پی مالی و شخصی و شغلی و روحی و روانی و عاطفی و خانوادگی می ساختند و دشمنان شخصی و شاکی های خصوصی می تراشیدند.
در چنان شرایطی، فرد مورد نظر به قدری در میان مشکلات و بیچارگی هایش محاصره میشد که دیگر کاری به کار حکومت و شعر و سیاست و فرهنگ و ادبیات و هنر و هر آنچه در جامعه می گذشت نداشت و آنچنان زیر بار رنج ها و مصیبت های فردی و خانوادگی اش قرار میگرفت که در نهایت کارش به دیوانگی و خودکشی و یا فرار میکِشید
و یا افسرده و روانپریش میشد و گوشه نشین می گشت. بهرحال به یک طریقی له میشد و از بین میرفت...
در سازمان کا.گ.ب به این مشکلات و بدبختی های شخصی می گفتند گرگها! گرگهایی که هر انسان شریف و روشنفکر و اهل قلمی را از دنیای گفتن و نوشتن و تفکر و اندیشه به جهنمی از فقر، بیکاری، ناامیدی، فلاکت، تنهایی و روانپریشی و راهروهای دادگاه های عمومی و طلبکارهای بی رحم و عشق های شکست خورده و شاکیان وقیح و رذل شخصی و تحقیرهای مدام می کشاندند و در نهایت او را در محاصره خود گرفته و تکه پاره می کردند.
شیوه "پرت کردن میان گرگها" بقدری کارایی داشت و با چنان دقت و سرعتی جواب میداد که سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی دیگر کشورها نیز آنرا بکار گرفتند و همچنان با علاقه ی بسیار بکار می گیرند
پرت کردن میان گرگها، یعنی حذف کردن و سربه نیست کردن روشنفکران و آزادیخواهان و دیگر نویسندگان و اذهان پرسشگر و وجدان های بیدار و مردان شریف جامعه، بی هیچ زحمت و هزینه و دردسری برای حکومتها...