فرصت را باید ساخت
به روزرسانی 25 تیر 1400
پخش قسمت هفتم زخم کاری متوقف شد. به دلیل عدم تفاهم عوامل تولیدی با ساترا. عدم تفاهم؟ توضیح جدید و اسم مستعار سانسور و در ادامه توضبح روابط عمومی فیلیمو آمده است که درهای گفتگو باز است؛ درهای گفتگو برای ماله کشیدن بر روی سانسور باز است و این جالبترین جالبِ شبکه خانگی است. و کارگردانی حکومتی که خود به سانسور برخورد کرد. حامی تفکراتِ سانسوری خود درون کوزه سانسور افتاد. این هم دومین جالبِ شبکه خانگی.
کتابی ضعیف و بد در کوتاهترین توصیف.
گویا زبان فارسی روز به روز در حال تغییر و ناآشنا شدن است. قالب داستان بیشتر برای نمایشنامه مناسب است تا یک رمان. ابدا شخصیت پردازی شکل نگرفته. اگر سریال زخم کاری ساخته مهدویان نبود شاید مشکل و فاجعه از این هم بیشتر میشد. در انتهای کتاب اشارهای به نقش سانسور شده است که این هم بیتاثیر نیست اما این داستان و قلم این نویسنده به قدری بد و الکن است که این بهانهها به هیچ عنوان کافی و وافی نیستند. و اما نشر چشمه، به نظر میرسد تنها برای رضای خدا این داستان را چاپ کرده که غیر از این در این کتاب هیچ دلیل دیگری نمیتوان یافت. و در پایان حیف است به لیدی مکبثی ایرانیزه شده و متبلور پیتزای قرمه سبزی اشاره نکنیم که کاریکاتور مکبث را در این اثر بد جاودان تکمیل نمود.
قسمتی از همنوایی شبانه ارکستر چوبها
قسمت هایی از کتاب خانه ادریسی ها
بیرون آسایشگاه ایستادهام.
شب آنگونه یه درد آلوده است که باور نمی توانی کرد.
این شب، این شب طولانی غمبار...
من به افق نگاه میکنم و به هیچ چیز نمی اندیشم.
ناگهان، صدای فریاد گریه ام را می شنوم.
و می شنوم که صدای گریه ام طنینی خوفناک دارد.
دستی به روی شانه ام می خورد.
راه دیگری وجود نداشت.
در میان گریه ی درد، سرم را تکان می دهم.
می دانم؛ اما به وجود خواهد آمد.
نادر ابراهیمی
تضادهای درونی
از کتاب پیکر فرهاد
کی بود؟ از کجا می شناختمش و کجا گمش کرده بودم؟ آیا سال به جستجوي من دویده و خود را به آب و آتش زده بود اما حالا باور نداشت؟ یا این که چشمش ناغافل کار دستش داده بود و نمی دانست چه کند؟ شاید هم مثل من فکر می کرد خدایا، چقدر اشناست! زا خوشحالی چشم هام برق زد. دیگر چه فرقی میکرد که او رامی شناسم یا نه. مهم این بود که او به من فکر کند و حالا داشت به من فکر می کرد. به لباس سیاه چین دار کهنه ام، به موهاي سیاه نا مرتبم که همین جور روي سرم کوپه شده بود، به گل نیلوفر کبودي که در دست راستم بود یا چپ، اصلاً چه فرقی می کرد؟ سعی کردم جلو لرزش دست هام را بگیرم و او همه ي قدرتش را در چشم هاش ریخته بود که سیر نگاه کند. مثل سوزن مرا به جایی در فضا دوخته بود که نمی توانستم تکاه بخورم، دیگر حتی توان پلک زدن هم نداشتم. می خواست با چشم هاش یکباره ببلعد و آرام بگیرد، و به این فکر کرد که لابد من به یاد شخص غایبی افتاده ام. خوب که دقت کرد دانست به یک پرده ي نقاشی نگاه می کند. شاید به خاطر رنگپریدگی و حالت خسته ي صوورتم احساس کرد بسیار افسرده ام. حتی لبخند به قول او مدهوشانه ام آن قدر در نظرش غم انگیز جلوه کرد که مطمئن شد منظره ي روبرویش یک نقاشی بر پرده اي کهنه و قدیمی است.
۱
برای ما دور و نزدیک فرق نمیکند، انسانها را با تمام ضعفهایشان دوست داریم، چون همه قربانیایم؛ به جای نفرت شفقت داریم؛ شخصیت هر آدمی را شرایط ساخته، بیزاری ما متوجه آن شرایط است نه مردم.
۲
نفرتها و عشقهایمان را چقدر جدی می گرفتیم،انگار تا ابد طول می کشید."
"حالا به مرگ فکر می کنید؟"
"هیچ کس به چیزهای نزدیک فکر نمی کند."
۳
خاطراتی هست که تنها در اشیاء زنده میماند.
۴
تو اگر مایلی می توانی سرتاپایت را به گِل بکشی، اما لطفا لباسهای مرا لک نکن!
۵
هر آدمی میل دارد چیزهایی را هر چند محدود، از آنِ خودش بداند و من به دو چیز وابستهام: خاطرهای از کودکی و کتابخانهام.
فصل اول:
مرگ به نوبت، با کمانی که خود تیر خورده
سال 490 هجری، شهر همدان
همدان وسیع، غنی و مقاوم در سالهای دربهدری، تقسیم شده میان سلجوقیان و اعراب. روز است، نمایشی از مردم و بازار. کوچه و کار، بازار پر ازدام است. در کوچهای بنبست که سر باز آن به بازاراست، رفت و آمدی نیست....
برزندگی عینالقضاة
این یک نمایش خیالی نیست، ساختگی نیست، کامل نیست.
یک خیال واقعی است از زندگی عینالقضاة، شهید عقیده.
لینک خرید کتاب نشر ثالث
من کتابی نمیسازم. بلکه در حال بنای خانهای بینقشه هستم تا در آن زندگی را با تمام عشق بپذیرم. به "تنهایی" وابستگی خاصی دارم و به همین دلیل هرگز ازدواج نکردهام؛ زیرا آنچه زندگی زوجها را سرد و بیروح میسازد، این است که به "تنهاییِ ذاتی" طرف مقابل، اهمیتی داده نمیشود.
صدای آرامش: لینک تلگرام پادکست
بیشتر بخوانید: بیابانی بی کس
بهقصد ابراز رضامندی، خود گيلاسی از عرق پر كرده و تعارفكنان گفتم: آقای مصطفیخان از اين عرق اصفهان كه الكلش كم است يك گيلاس نوش جان بفرماييد.
لبها را غنچه كرده گفت: اگرچه عادت به كنياک فرانسوی ستارهنشان دارم، ولی حالا كه اصرار میفرماييد اطاعت میكنم. اين را گفته و گيلاس عرق را با يک حركت مچ دست ريخت در چالهی گلو و دوباره گيلاس را به طرف من دراز كرده گفت: عرقش بدطعم نيست. مزهی ودكای مخصوص لنينگراد را دارد كه اخيرن شارژ دافر روس چند بطری برای من تعارف فرستاده بود. جای دوستان خالی، خيلی تعريف دارد ولی اين عرق اصفهان هم پای كمی از آن ندارد. ايرانی وقتی تشويق ديد فرنگی را تو جيبش میگذارد. يك گيلاس ديگر لطفن پر كنيد ببينم.
چه دردسر بدهم؟ طولی نكشيد كه دو ثلث شيشهی عرق به انضمام مقدار عمدهای از مشروبات ديگر در خمرهی شكم اين جوان فاضل و لايق سرازير شد. محتاج به تذكار نيست كه ايشان در خوراك هم سرسوزنی قصور را جايز نمیشمردند. از همهی اينها گذشته، از اثر شراب و كباب چنان قلب ماهيتش شده بود كه باور كردنی نيست؛ حالا ديگر چانهاش هم گرم شده و در خوشزبانی و حرافی و شوخی و بذله و لطيفه نوك جمع را چيده و متكلم وحده و مجلسآرای بلامعارض شده است. كليد مشكلگشای عرق، قفل تپق را هم از كلامش برداشته و زبانش چون ذوالفقار از نيام برآمده و شقالقمر میكند.
محمدعلی جمالزاده